![]() |
![]() |
|
| I speak with you, are you hear me ? |
|
زن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت توسط khode khoda |
|
|
یک آدم خوش شانس
از بدو تولد موفق بودم،وگرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول کم نیاوردم،با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های،هوی است. هیچ وقت نذاشتم هیچ چیز شکستم دهد،پی در پی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم! این شد وقتی که رفتم مدرسه از هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه از من حساب می بردند. هیچ وقت درس نمی خوندم،هر وقت نوبت من می شد که برم پای تخته زنگ می خورد.هر صفحه ای از کتاب رو هم که باز می کردم جواب سوالی بود که معلم از من می پرسید. این بود که سال سوم چهارم دبیرستان که بودم،معلمم من رو نابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی! تو المپیاد مدال طلا بردم!آخه ورقم گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم یادم رفته بود اسممو بنویسم! بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهرو دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،اومدم بشکنمش که خانومی سراسیمه خودش رو به من رسوند و از اینکه دسته عینکش رو پیدا کرده بورم حسابی تشکر کرد و گفت نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد هر وقت چیزی از زمین بر می داشتم،یهو جلوم سبز می شد و از اینکه گمشده اش رو پیدا کردم حسابی تشکر می کرد. بعدا توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه،عاشق ناجی اش شده،تازه فهمیدم اون دختر کیه و اون ناجی کیه! یه روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الان هم استاد شمام!کسی سوالی نداره؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/03ساعت توسط khode khoda |
|
|
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد: |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/12ساعت توسط khode khoda |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
شباهنگام که تابوتم به دوش آشنایان حمل می گردد
تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی و با تنها کلامی کز درون قلب بر می خیزد بگو ای آشنا ، رفتی ، برو منزل مبارکباد. |
| پیوندهای روزانه |
|
سومین گره (شادی) دومین گره (نیلوفر) اولین گره (نینا) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 87/11/01 - 87/11/30 |
|
RSS
|